تبليغاتX
تخلیه گاه!


تخلیه گاه!

اینجا جاییست برای تخلیه ی افکاری که مدتهاست در ذهن هایمان کپک زده است

چه بد است کسی را دوست بداری و این غرور لعنتی ات نذاره بهش بگی کلی دوست دارم!

حسرت گفتن جمله ی دوست دارم بر دهانمان ماند!

اصلاً اینقدر نگفته ایم که در دهانمان نمیچرخد!

شاید با ورود به این مدرسه ی آشغال(!) توانستیم مقداری از این حسرت را بر دلمان کم کنیم ، اما دو سال گذشته و ما نتوانستیم این جمله را در دهان خود بچرخانیم ! و این حسرت را بر دهان خود گذاشته ایم و  پیش بینی میکنیم که تا گور نیز همراه دهان گرام میماند!

دوست دارم!

فقط مینویسمش تا یادم بماند یه روزی از گفتن این جمله به خاطر القابی که به ما نسبت خواهند داده شد خجالت میکشیدم!

چون ممکن است بهم بگویند:

یابو!

یا حتی بایو!

یا سال دیگر: گلدان(این را امروز کشف کردیم!)

یا حتی مِیّت!

ولی این را نیز مینویسم تا یادم بماند که یکی از دوستانم را در این راه از دست دادم!

یا شاید خواهم داد!

و شاید هیچ وقت کسی نفهمد که من از یه نفر چقد خوشم میامد!

این خوش آمدن در مدرسه ی ما ممنوع است...

باز هم به خاطر همان القاب مسخره...

من از مدرسه ام متنفرم!

این را امروز وقتی فهمیدم که جمعه ای بهم گفت ساکی دارد ترتیب بیرون انداختن چند نفر را میدهد!

ما با هزاران بدبختی به این مدرسه آمده ایم ، آنوخت به همین راحتی ما را با لنگ هایشان به بیرون پرت میکنند آن هم پرنده به بغل!

و دیگر اینکه در این مدرسه احساسات زیادی ممنوع است...

حتی اگر یکی از دوستانت را بیش از حد دوست بداری میفرستنت که با مشاور صحبت کنی تا او به تو بگوید که ممکن است این دوست ، دوست خوبی برایت نباشند...

احمق روانی خودش اصلاً نمیداند دوست یعنی چی!

امروز مادران گرام ِ بچه های تمبل به مثال مـــــن آمده بودند تا اعتراضاتی از طرف دبیرهای احمق ریاضی نسبت به نمره هایمان بشنوند...

چرا آخر این مادرمان نمیفهمد که اگه من تمرینهایم را خودم حل کنم بهم میگویند :

خـــــــــــر خوان!

آخر ما از این لقب اصلا و ابدا خوشمان نمی آید...

و لقب تمبلی را بیش از ایشان دوست میداریم!

تازه مگر نمره ی 6 از 9 چه ایرادی دارد؟ها؟(:دیییییییییی)

این معلم احمق ریاضیمان آدم را با دو امتحان هماهنگ قضاوت میکند!

بس که احمق است...

آخر یعنی ما با دانش آموزی که 0 شده (بله!4 عدد 0 هم داشتیم!) هیچ گونه تفاوتی نداریم که هم مادر ما را صدا میزنند و هم مادر اوشون را؟؟

مدرسه ی گل و بلبل است دیگر!

تازه میخواهند نمره های پایین را در امتحانات میان ترم و ترم شناسایی و صاحبانشان را با اردنگی پرت کنند به بیرون! آن هم پرونده به بغل!!!!

این روزها تفاوتهای خویش را با پارسال به وضوح مشاهده و صد البته حـــــــــس میکنیم...

پارسال ما هم به خاطر خواندن 8 رکعت نماز در مدرسه ، در روز ازدواج حضرت علی و فاطمه دعوت شده بودیم به داخل نمازخانه!

هر چی بود برای فرار از درس دلیل موجهی بود!

امسال آن را نیز نداشتیم به خاطر نخواندن حتی یک رکعت نماز در مدرسه!

پیشرفتها را حال میکنید!!!!!!

ما کلی پیشرفت دیگر در زمینه های دیگر هم داشته ایم! شما خبر ندارید!(:دییییییییی)

در این اواخر به یک نکته ی جدید پی برده ایم!

همه ی دانش آموزان وبلاگ نویس از ابتدایی تا دبیرستان ، نمیدانیم چرا اینقد تلاش دارند تا خود را پررو و متفاوت جلوه بدهند؟

در این مورد لطفاً « نه! » نگویید که همه تان جزو این گروه هستید!

خودم هم که سرور همه تان در این امر میباشم!!!!!!

البته من واقعاً امسال یه کلی پررو شده ام و با قاطعیت حرف خویش را میزنم... تا پارسال سابقه نداشته ایم!؟

البته ممکن است یک غرور زود گذر باشد!نمیدانیم؟!! ولی مقداریش به نظرم برای تغییر رنگ مقنعه و بستن کوله بار و مهاجرت به پایه ی دوم راهنمایی میباشد!

نمیدانیم!

پ.ن: من نمیدانم چطوری بعضی از بچه هامان خیلی راحت جلو همه قربان صدقه ی آن کسی که یابویش شده اند میروند!؟ ما جای آنها خجالت میکشیم! آخر سلیقه نیز ندارند!

پ.ن:توضیح خاصی راجع به پست قبلی نداریم... دوستان در مدرسه بهمان میگویند تو چقدر دپرسی... من نیز میخندم و در دلم میگویم:« حالا ، وقتی همچین تصمیماتی گرفته ام میفهمید چقدر دپرسم؟ »

دوستان خوب یعنی همینها![اسمایلی افعال معکوس!]

پ.ن:آیکون کنار نام وبلاگمان در آدرس بار خوشگل میباشد یا خیر؟ خودم زحمتش را کشیده ام!

پ.ن:به خدا دوستی خیلی ساده است!

فرمول دوستی: دوستی یعنی گل + کمی پروانه...!

ولی اسم هر کسی را دوست گذاشتن کار ساده ای نیست... من نظرم راجع به دوست خیلی تغییر کرده... حالا دیگر دوستان نزدیکم را نیز به عنوان دوست قبول ندارم...

نوشته شده در 88/09/03ساعت 16:38 توسط پرستو...!| |

همتون مثه همین...همتون...

بی دلیل قهر میکنین،بی دلیل دوست میشین...

فک میکنین من خرم...

همتون دقیقا همین فکر رو میکنید و فکر میکنید با یه بچه طرفین...

آره،قبول من 13 سالم قراره بشه...

اما من به ته ته رسیدم...

من دیگه واقعاً هیچی ندارم...

نه یه دوست خوب...نه یه خواهر خوب،یه برادر خوب...

فک میکنین تمام چیزا تو خانواده خلاصه میشه؟نه...

من دارم دیوونه میشم...به خدا...

بهم اعتماد میکنن اما میگن اشتباه کردیم که بهت اعتماد کردیم...میگم چرا؟میگه نمیدونم!

من هیچی واسم نمونده...هیچی...

الان فقط یه گوله ی آتیشم که هر لحظه امکان داره گریه بکنه...

اگه فردا سما رو ببینم،اگه یه چیزی بهم بگه...اونوخ چی؟

من گریه ام میگیره...

من ضعیفم...خیلی...

من خرم...

نمیدونم چرا یهو با خوندنشون سگ میشم!من عصبانیم...

من دارم گریه میکنم...

من دارم حرص میخورم...

به خاطر اینکه یه نفرو ندارم که به حرفام گوش کنه...

که یه نفر نیس که بهش تکیه بدم...

که یه نفرو ندارم که باهاش بگردم...

این ته تهشه...ته ته...

این روزا ناجور رفتم تو کار خودکشی...

هیچی نگین!هیسسسسسسسس!فقط گوش کنین که چرا...

من نصیحت نمیخوام...

من فقط تیغ کاتر میخوام...تیز باشه لطفاً...

میخوام برم بالا پشت بوم مدرسه...

یه تیغ بزنم روی رگم و خودمو پرت کنم...

من ناراحتم..............................

نه ناناز خانوم...به خاطر شما نیس که ناراحتم...شما یه بخش کوچیکی تو ناراحتیامی...

دیگه اصن واسم اهمیت نداره قهر کنی یا نکنی...

دیگه برام مهم نیس تو دوسم داشته باشی یا نداشته باشی...

فک کردی چار تا آدم دورت جمع شدن ازت تعریف میکنن، کی هستی؟

فک کردی با رژ 405 My بر همه داری پادشاهی میکنی؟

نه...

تو هم قهر کن برو...

چیکار کنم؟منت بکشم؟

این همه بهت گفتم بگو چی شده ، نگفتی...دیگه اصن واسم اهمیت نداره...

دیگه نمیکشم...من نمیتونم این همه مشکلو یه جا بکشم...نمیتونم...

مامان ، دوستام....دیگه هیشکی حرفمو باور نداره...

همین الان مامان گفت برو گازو خاموش کن،خاموش کردم بعد میگه روشنه...

بعدشم داره باهام دعوا میکنه...

من خودکشی میکنم...

تصمیمو گرفتم...

من الان فقط دارم حرص میخورم...

نفسم در نمیاد...

ای کاش بمیرم...

فقط ای کاش بمیرم...

ملیکا خانوم دیگه اصن به حرفام گوش نمیدی...

فقط باهام دعوا میکنی...

آخه من چکار کردم؟همین که تکراری شدم برات کافیه که دیگه دوسم نداشته باشی؟

الان مطمئنم اینقد رو داری که بگم شکوفه بیاد بغلت بشینه تو هم بگی آره اگه میشه تو برو یه جای دیگه شکوفه بیاد کنارم...

فردا رو میخوای برام مثه جهنم کنی...

ای کاش هیش وخ نمیدیدمت...

ای کاش همه چی از 0 شروع میشد...

ای کاش من تو یه خانواده ی دیگه بودم...

ای کاش دوستای بهتری داشتم...

ولی من به تمام کاشهام با یه مرگ پایان میدم...

حالا ببینید...

نوشته شده در 88/08/27ساعت 19:37 توسط پرستو...!|

امروز از صبح که بیدار شدم کلی خوش اخلاق بودم...(روزای استثنایی!)

به خودم کلی گفتم که امروز باید روز خوبی باشه چون من میخوام!(بهله!)

زنگ اول ورزش داشتیم که موفق شدم در عرض یه دیقه 110 تا طناب بزنم!(بزن اون کف قشنگرو!)

ولی بگذریم از اینکه هر کار کردم سرویسهام تو والیبال از تور رد نشد!

زنگ دوم عربی داشتیم که جواب امتحانارو داد و نمره ام شده بود هیجده و نیم!(ازم توقع بیشتر از این نداشته باشین!)

به دلیل نمیدونم چی در یه لحظه سرم چنان دردی گرفت که داد میزدم!

پشت سر این سردرد شدید چنان حالت تهوعی گرفتم که نگو!

من احمقو بگو!اومدم با اون حالت تهوع شیر خوردم!

بعدش حرفه داشتیم که به خاطر حالم یه جیم اساسی زدم کلی عشق کردم!ولی همچین حال نداد...حالم خیلی بد بود...

اومدم وارد کلاس بشم که وسایلو بذارم بعد برم اتاق بهداشت که دیدم در قفله...بعدش چنان در رو داشتم میکوبوندم که جمعه ای اومد گفت چیه؟چیکار داری؟

گفتم هیشی میخوام وسیله ام رو بذارم!

بهدش در رو باز کرد...رفتم بافتنی ام رو گذاشتم،اومدم برم اتاق بهداشت که دیدم کسی نیس فقط یه مصدوم اونجا دراز کشیده! :دییییی

بعدش رفتم تو کلاس دراز کشیدم...

سرم به شدت درد میکرد...حالت تهوع داشت خفه ام میکرد....

بعدش دوباره هی رفتم دیدم این ز.ن.ی.ک.ه نیست!!

آخرش روژین اومد،دوتایی رفتیم پیش جمعه ای بعدش اون اومد جلالی(همون ز.ن.ی.ک.ه!) رو صدا کرد اونم گفت:چته؟

من:سرم درد میکنه...حالت تهوع دارم شدید!

گفت:مــ ــــ ــــ ــادر جان!چی خوردی؟

من:هیشی...

اون:صبحونه هم نخوردی؟

من:چرا خانوم...صبحونه خوردم...

اون:شیر؟چیز دیگه ای؟

من:چرا...شیر خوردم...ولی قبلش هم حالت تهوع داشتم...!

اون:برو بشین تو اتاق بهداشت بیام پیشت!

من در اتاق بهداشت:

خانوم چی میدین؟

اون:حالت تهوع ات خیلی زیاده؟

من:نه خیلی...ولی دارم...(دروغ گفتم!خیلی داشتم!)

اون:بیا از این قرصهای ضدتهوع بخور...

خلاصه خوردم و دراز کشیدم و اینا تا اینکه دیگه داشتم بالا میاوردم!

بعدش آروم آروم از پله ها رفتم پایین ...کلی تو راه نفس عمیق میکشیدم تا تو حیاط بالا نیارم آبروم بره بشم گاو پیشونی سفید! :دی

تو دستشویی دستمو از رو دهنم برداشتم...

ولی هیشی بالا نیومد!

بعدش یکم راه رفتم هوای تازه خورد تو صورتم حالم بهتر شد ولی بازم سرم درد میکرد...

ولی اصن برام مهم نبود...چون باز میشد تحملش کرد ولی حالت تهوع رو نمیشه!

در تمام این موقعها فقط به این فک میکردم که واقعاً تو این شرایط هیشکی پیشم نبود...یعنی من به درد لای جرز هم نمیخورم...من این همه پیش ملیکام،این همه وختی دلش درد میگیره پیششم و بهش دارو میرسونم!

خیلی نامردیه که فقط هر وخت که کاری نداشت بهم بگه:خوبی؟

منم وختی اینو گفت بهش هیشی نگفتم...

بعدش پرسید چطوری؟

گفتم:به نظرت حالم خیلی خوبه؟

هیشی نگفت...

آخه پررویی ام حدی داره...ولی نامرده...خیلی...

حالا تو حیاط سرمو فشار میدادم به سرش تا دردش کمتر شه...

بعدش یه سومه اومده میگه این پارمیسه؟بعدش گفت نه...هیچی ببخشید!

یه چیشون میشه واقعاً!

پ.ن:الان حالم بهتره...

پ.ن:به این نتیجه رسیدم که تو نمیتونی روزتو خوب کنی...این همه این ز.ن.ی.ک.ه تو رادیو میگه به خودتون بگید امروز یه روز خوبه!حرف مفت میزنن...

میتونم بگم امروز صبح از بهترین صبحهام بود چون تکالیفمو انجام داده بودم ولی اینطوری شد! تازه کلی هم خورد تو ذوقم! نارنگی آورده بودم!حیف ِ اون نارنگی!امروز فقط همون شیر و کیک رو خوردم...ناهار هم نخوردم!

پ.ن:الان در بهترین شرایطم!اتاق تاریکه تاریکه!نور مانیتور میخوره تو صورتم و تنهای تنهام! البته داداش عین جنازه افتاده رو تخت اما مهم نیس...

آهنگ هم گذاشتم فضا عرفانیه!!!! هیشکی هم خونه نیس...تازه چِلوار رو نکشیدم همه ی خیابون قشنگ معلومه!(خودمم از بیرون معلومم! :دییییی)

پ.ن:انتخاب عکس واسه این پست بسی سخت و دشوار بود!همینطور عنوان!

پ.ن:چون پستهام هی دارن زود زود میشن باید واسه اینجا فید بسازم...ایشالا وقتی ساختم روش کارشو توضیح میدم!

پ.ن:حالا ما نامحرم شدیم و نمیدونستیم؟میگم جدیداً هی شوما ها پست رمزی میذارینو و رمز نمیدینا!حواستون باشه!تلافی میکنم!(مخاطب دو نفر!)

پ.ن:چن وخته شدیداً دپرسم...از هر چی علامت خنده اس حالم بهم میخوره!فقط به زور واسه شما میذارم دلتون نگیره! :دی (این دفعه دلیل دپرسیمو میدونم...دیگه میدونم چمه...ولی راه حل نداره...جز قهر...)

نوشته شده در 88/08/23ساعت 17:47 توسط پرستو...!| |


Design By : Night Skin