اینجا جاییست برای تخلیه ی افکاری که مدتهاست در ذهن هایمان کپک زده است
میدونی... از وختی که هستی رو آوردم تو سرویسم اصن کلاً یکم از حالت افسردگی در اومدم! وختی میبینمش کلی انرژی میگیرم... من واقعاً دوسش دارم! حالا داریم خونه مونو عوض میکنیم...این منم با یه تصمیم سخت! کدوم از این دو گزینه: 1- خانه ای بزرگتر و 2- حداقل یه سال با هستی رفت و برگشت... پوفففففف... البته میدونم نظر من هیچ اهمیتی واسه خانواده نداره و دلایل من اصن براشون مهم نی... اما خوب بالاخره منم آدمم...منم دوستامو دوست دارم... همه چی سخت و دشوار بود...سخت و دشوار تر شد... خیلی دوسش دارم، میدونم اگه ازش جدا بشم دوباره افسرده میشم؛ و میدونم که میفتم تو یه سرویس دیگه با بچه های دیگه...یچه هایی که همشون بیشتر از یه ساله با هم دوستن... و من جدیـــــــــــــــد! آیییییییییی خدا! خواهش میکنم یه کاری کن یه نفر دیگه که خونه اش مورد پسند مامانه و همین دور و برا ئه ، خونشو به فروش بذاره...به قیمت مناسب... اونوخته که من خودمو ج.ر میدم تا بخریمش... آخه چی میشد واقعاً؟از خدا چیزی کم میشه؟ پ.ن:بچه ها یکم کمک کنید...چیکار کنم؟ پ.ن:تصمیم گرفتم به حرف معلم ادبیات ِ یکی از دوستان وردپرسی گوش کنم!خوب گفته! پ.ن:الان در عکس بالایی شما فک کنید این دختره منم،اون خرسه هم هستی...ما رو دارن زورکی از هم جدا میکنن...هی ی ی ی ی! پ.ن:بعضی موقعها به خودم میگم اگه من هیش وخ با هستی آشنا نمیشدم اونوخ خیلی راحتتر میتونسم تصمیم بگیرم...ولی آخه اصن پشیمون نیسم از دوستی باهاش...حاضر نیسم به هیچ قیمتی باهاش دوستیمو بهم بزنم... برادرم هم تو دوست پیداکردن موفق تر از منه! امروز دوست مهدکودکش زنگ زده و مامانش کلی با مامانم حرف زده و گفته پسرم از اول سال خیلی دلتنگی امیرحسین رو میکنه! و من آرزو به دل که ای کاش یکی از دوستای ابتداییم بهم زنگ بزنه... هی ی ی ی ! شاید خوشم نیاد حرفهای بَدی رو بهم نسبت بدی،اما بازم دوست دارم! حتی اگه کتک ات هم بزنم بازم بدون به خاطر اینه که دوست دارم! تو این مدت تو تنها کسی بودی و هستی که خیلی دوسش داشتم! دوست دارم! پ.ن:به کیانا گفتم.اون روز داشت یه چی میگفت که یادم نی اما منم گفتم: آره...همون دوستی که فقط به درد وقتیم میخوری که کسی دور و برم نیس... :cool: (منظورم به خودم بود،یعنی داشتم به کیانا میگفتم که چرا فقط موقع تنهاییات پیش منی؟) دیگه دوسش ندارم... نه ملیکا و نه کیانا... دوست جدیدی دارم که احساس میکنم با تمام بی ادبیش روحیه هامون خیلی بهم میخوره... پ.ن:دلم میخواد با همه قهر کنم...احساس میکنم حالم از تمام دوستام بهم میخوره...به جز دوست جدیدم! پ.ن:ببین کسی زورت نکرده که اس بدی...پس وقتی اس میدی ننویس به خاطر این اس دادم که نگی چرا اس نمیدی... پ.ن:این روزا اصن انگار تو عالم هپروتم!!سر کلاس زبان به درسای قبلی یه نگاهی میندازم،فقط یادم میاد که این درسا آشنا هستن،اما چی ان و مفهومشون چیه رو یادم نیس... پ.ن:امروز روز خوبی بود...بعد از اومدن هستی به سرویسم از اول سال تحصیلی تا حالا این دومین روزی بود که خوشحال بودم...یعنی همچین تو سرویس یکم ضدحال خوردم از این همه انرژی منفی خابالو! اما وختی یاد زنگ انشا میفتم کلی اعتماد به نفس میاد سراغم! پ.ن:زنگ اول:امتحان فیزیک، نمره ی فک میکنم کامل! زنگ دوم:امتحان اجتماعی،نمره ی بازم فک میکنم کامل! زنگ سوم:امتحان زبان،نمره ی یکم فک میکنم کامل!! زنگ چهارم:نمایش جنگ جمل،نقش عایشه! زنگ پنجم:انشاء، و بهترین توصیف در طول کلاسمون و چیزی که معلممون دنبالش بود و در من نهفته بود!!!!(این نشان از خرخونی نیس و بهتره بگم من دیشب نه فیزیک خوندم،نه زبان و نه اجتماعی و نه رو انشاء کار کردم!خانوما حواستون باشه چی میگین!!) پ.ن:نمیدونم...خوشحالم؟ناراحتم؟خودمم؟نمیدونم! میگن خودم باشم؛ اما راستش من پرستو قبلیو گم کردم...یعنی اگه پیداش کنم هم حالم ازش بهم میخوره...چرا باید از سومها خجالت میکشید؟چه دلیلی داره که از بعضیا بی خودی حساب ببره؟ هیچی! پس در نتیجه من میخوام جدید بشم!

پ.ن:معنای واقعی تنهایی یعنی مـــــــــــن!
پ.ن:الان حاضرم حتی با یه معلم تمام رازهامو در میون بذارم...
پ.ن:به جایی رسیدم که از هیشکس توقع دوستی ندارم...همه برن سراغ دوست صمیمی هاشون... من که هیچ وخ نفهمیدم این دوست صمیمی که میگن یعنی چی؟!
پ.ن:از صد و خرده ای کامنت تعدادش رسیده به 5 تا کامنت!(من هیچ توقعی ندارم...اینو گفتم واسه آمار!)
پ.ن:امروز کلی با خودم کلنجار رفتم و گریه کردم که اگه من بمیرم دوستام و معلم هام چه حالی میشن؟ خیلی واسم جالب بود که خودم واسه مُردن ِ خودم گریه میکردم! هی خودمو میذاشتم جای این و اون و گریه میکردم! من واقعاً دیوانه ام!
پ.ن:من این روزا احتمال مُردنم زیاده!دست دوستم رفت تو چشم ام و تا چنددقیقه هیچ جا رو نمیتونستم ببینم!توپ والیبال صاف خورد تو دو تا انگشتم و شدن دو برابر اندازه ی معمولی! من میمیرم! من میتونم عزراییل رو ببینم!(اسمایلی ذوق!)

| Design By : Night Skin |

